تبليغاتX
آبی تر از دریا JavaScript Codes
آبی تر از دریا
هلهله ابرها با صدای بال فرشتگان در هم آمیخته، باران طراوت باریدن گرفته

و عطر معنا در کوچه جان‏ها جاری است و به خاک بوی افلاک داده است.

آیات سبز شکفتن در چشم بیداران موج می‏زند و هوای پریدن و پرواز، در بال

کبوتر دل‏ها پیداست. ملائک سرود اوج و عروج می‏خوانند و بر شیاطین،

شلاق قهر می‏زنند.

چه یاس‏های سپیدی از عرش خدا می‏روید! امشب خدا سفره رحمت

آسمانی خویش را بر همه زمینیان گشوده است و دل‏های کویری را به

مهمانی مهربانی بی‏کران خود می‏خواند. چه حیف است که آواز آفتاب را

نخوانیم و دل به رویش آیینه‏ها نسپاریم. ایمان، رمز هر اعجاز جاوید و راز

رویش انسان است.

                                                           التماس دعا


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط طاهره فتحیان

به سرم زده مدتی در این صفحه مطلبی ننویسم(خودم هم نمی دانم چه مدت)؛ نگران نباشید، مریض نیستم؛ نه آنفلوآنزای خوکی گرفته ام، نه هیچ  مریضیِ مرسوم دیگری؛ حالم خوب است و فقط مدتی نیستم؛ تنها می خواهم کمی با خود و به خود بیندیشم.

 

                                              پس تا بعد! 

 

                                                


نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط طاهره فتحیان

نظريه كارشناسان در مورد خواص نماز :

ايستادن در حالت نماز باعث تقويت حالت تعادلي بدن شده و قسمت مركزي مخچه كه محل كنترل اعمال و حركات ارادي است را تقويت مي كند،نماز قسمت فوقاني بدن را پرورش داده و ستون مهره ها را تقويت كرده وآن را در حالت مستقيم نگه مي دارد.

برخي از كارشناسان معتقدند نماز خواندن تنها غذاي روح انسان نيست،بلكه جسم انسان را نيز تقويت مي كند و آنها را در مبارزه با مشكلات روزمره ياري مي دهد،وقتي چشم در حالت نماز ثابت مي ماند جريان فكر هم خودبه خود آرام شده ودر نتيجه تمركز فكر انديشي مي يابد،ثابت ماندن چشم باعث بهبود ضعف و نواقصي مانند نزديك بيني مي شود و به لحاظ رواني اين حالت باعث افزايش مقاومت عصبي فرد شده و بي خوابي و افكار نا آرام را از انسان دور مي كند.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط طاهره فتحیان

شكسپير ميگه:خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذاراني!

خيانت مي تواند به دروغ دوست داشتن باشد.

خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري!

خيانت مي تواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد.

شكسپير ميگه: بدترين گناه اين است كه به كسي كه تو را راستگو مي پندارد دروغ بگويي.

  

شب ها چراغ دلت را روشن بذار تا فرشته ها راه پاكي رو گم نكن،

شب های بي فرشته سنگين ميگذرد مثل روزهاي بي تو.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط طاهره فتحیان
مژده          مژده                مژده

كوچه باغ خيال يكساله شد

         

                      تولدت مبارك

 

ببخشيد كه كيكم دوتا شمع داره آخه گفتم كار از

محكم كاري عيب نمي كنه 

                                                                                                امیدوارم همیشه موفق باشی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط طاهره فتحیان

در امتداد نگاه تو

              لحظه هاي انتظار شكسته مي شود

و بغض تنهايي من

              مغلوب وجود تو مي شود

                             


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط طاهره فتحیان

پنجره ذهنم را باز مي كنم

 حباب هاي حروف را كه آزادانه در هوا مي رقصند

جدا مي كنم ودر كنار هم مي چينم

تا با هم و در كنار هم

بغض تنهايي مرا در هم شكنند

با كمك آنها ديوار بلندي خواهم ساخت

ديواري بلند ومحكم از هستي از وجود

من مي نويسم پس هستم


نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط طاهره فتحیان

رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا
مستعد سفر شهر خدا كرد مرا


از گلستان كرم طرفه نسيمي بوزيد

كه
سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا


نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش

پله از سلسله ديو دعا كرد مرا


فيض روح‌القدسم كرد رها از ظلمات

همرهي تا به لب آب بقا كرد مرا


من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي

لايق مكتب فخر النجبا كرد مرا


در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او

من
خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا


دست از دامن اين پيك مبارك نكشم

كه به
مهماني آن دوست ندا كرد مرا


زين دعاهاست كه با اين همه بي‌برگي و ضعف

در گلستان ادب نغمه سرا كرد مرا


هر سر مويم اگر شكر كند تا به ابد

كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا

 

 ( خدایا      یادم بده          یادم باشه           یادت باشم)           

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 توسط طاهره فتحیان

قلب من فرش آنهايست كه هر از گاهي يادي از وجود

خسته ام مي كنند...!!!

سلام دوستان عزيز

از اونجايي كه من آدم انتقاد پذيريم

سعي كردم تمام غم وغصه رو از وبم پاك كنم

بدين منظور بهترين راه رو شستشوي وبلاگم

ديدم البته آبياري وبلاگ اونم از نوع قطره ايش


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط طاهره فتحیان

 

الان ما شاديم ،راضي شدي ؟ الان وبمون افسرده نيست؟

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط طاهره فتحیان

مي خوام از خدا بپرسم چي مي شد كه اگه خاري نبود تو چمنش كه اگه بعضي آدمها حرفاشونو مثل خار تو دل آدمهاي ديگر فرو نمي كردند كه اگه سنجيده حرف مي زدند،كه اگه حرف را زمان بيشتري تو دل خودشون نگه مي داشتند و تو ذهنشون حلاجي مي كردند بعد از طريق منطق وبا زباني نرم به گوش شنوندش مي رساندند يادمه پدرم مي گفت:دخترم هميشه حرف را توي دهنت مزه مزه كن بعد حرف بزن،يا به معناي واقعي كلمه،حرف سنجيده از دهان خارج شود نه مثل خاري تو دل طرف مقابل...

***

مي خوام از دنيا بپرسم چي مي شد كه اگه پا نمي گذاشتم رو تنش كه اگه به اين دنياي پر از گناه پا نمي گذاشتم كه اگه دو رنگي و ريا وجود نداشت كه اگه صداقت حرف اول را مي زد كه اگه آدمها جلوي رو و پشت سر يك چهره داشتند.

مي خوام از خدا بپرسم چرا ما به اين دنياي پر از گناه پا گذاشتيم كه چرا آدمهايي كه روح پاكي دارند كم پيدا مي شن كه چرا آدمها چهره اي خندان ودلي پر از آشوب و كينه دارند.

آخ كه اگه ظاهر و باطن آدمها يكي بود چه دنياي زيبايي داشتيم دنيايي بدون خار، دنيايي بدون رنگ وريا..

 دنيايي آبي حتي آبي تر از دريا


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط طاهره فتحیان

امروز صبح زود از خواب بيدار شدم؛خيلي كار داشتيم براي شام مامان كلي مهمان دعوت كرده بود،واردآشپزخانه شدم.

 

سلام مامان صبح بخير!

 

سلام دخترم بيدار شدي؟! سريع صبحانه ات را بخور كه خيلي كار داريم ...

***                               

ساعت 4بعدازظهر بودتقريباكارها تمام شده بود،به اتاقم رفتم در كمدم را باز كردم مي خواستم بهترين لباسمو بپوشم يه نگاهي به لباسها انداختم از بين اونا پيراهن آبي فيروزه اي را ترجيح دادم ،اونو از كمد در آوردم وپوشيدم ، بعد جلوي آيينه ايستادم و موهامو مرتب كردم،از اتاقم خارج شدم مامان همه كارها را كرده بود حتي روي ميزها را هم چيده بود يه نگاهي به اطراف كردم ،ناگهان در جا خشكم زد،نفسم در سينه حبس شد،بهم چشمكي زد،خودمو جمع وجور كردم،ولي دلم تاپ تاپ مي كرد،با خودم گفتم چته دختر خجالت بكش اين رفتارا از تو بعيد،ولي دست خودم نبود،رفتم براي نشستن جايي را انتخاب كردم كه كاملا بهش مسلط باشم،زير چشمي نگاهش كردم خيلي جذاب بود،اي كاش مهمانها نمي آمدند من و اون با هم تنها مي مانديم ولي چه فايده يواش يواش سر وكله مهمانها پيدا مي شد.

 

مامان وارد پذيرايي شد،دختر تو اينجايي؟!صداي زنگ را نشنيدي؟پاشو در را باز كن،آيفون را زدم و سريع آمدم سر جايم نشستم،مامان گفت:رويا تو امروز چت شده چرا اينجوري ميكني؟سكوت كردم جواب مامانو ندادم فقط تو اين فكر بودم كه كسي جامو نگيره. تقريبا تمام مهمانها آمده بودند من همچنان سر جايم بودم وزير چشمي اونو نگاه مي كردم،نمي خواستم كسي نگاه چپي بهش بياندازد ،دختر داييم كه تقريبا هم سن من بود از رفتارم مشكوك شده بود ولي سعي كرد به روي خودش نياره،ترس برم داشت با خودم گفتم ديدي چي شد؟اينقدر تابلو رفتار كردي كه جلب توجه كردي،اگه بره پيش اون...

 

آخه خيلي دوست داشتني و جذاب بود. براي از بين بردن اون جو سنگين ترجيح دادم با رونيكا دختر داييم. گپ بزنم، گوشم به رونيكا بود وحواسم جاي ديگه. کم کم وقت شام خوردن رسیده بود و من از این موضوع خیلی خوشحال بودم چون بعد از رفتن مهمانها به آرزوم می رسیدم.

 

سر میز شام من نه میل به غذا داشتم ونه از مهمانها پذیرایی. می کردم مامان خیلی از دستم عصبانی بود و من باید خودمو برای یک دعوای مفصل آماده می کردم.ولی مهم نبود ارزششو داشت.

 

دیگه وقت رفتن مهمانها بود. بعد از خداحافظی وخلاص شدن از اون جو سنگین و خسته کننده بر گشتم، برگشتم تا به آرزوم برسم دیگه هیچ کس نبود که مزاحممون باشه دیگه تحملم تمام شده بود برای همین تصمیم خودمو گرفتم مثل اینکه من باید پیش قدم می شدم برای همین...

 

چشمامو بستم و دستمو دراز کردم چقدر دوست داشتنی و جذاب بود اون ....

کیک شکلاتی 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط طاهره فتحیان

دلم به اين همه آينه رو نخواهد كرد

                                                           به جز نگاه تورا جستجو نخواهد كرد

پرنده اي كه گرفتار پر زدن باشد

                                                           به آب و دانه و آواز خو نخواهد كرد

بيا مسافر چشم كه هيچ حادثه اي

                                                          نگاه پنجره را زير و رو نخواهد كرد

به غير نام تو اي التهاب روحاني

                                                         دلم براي سرودن وضو نخواهد كرد

عزيز غايب من اي هميشه در خاطر

                                                        به جز تو را دل من آرزو نخواهد كرد

 

 

اما با تمام اين غصه ها كه بر طاقچه دلمان چيده ايم

پر از اميديم واشتياق،زيرا كه هر شبي را پاياني هست...

آقاجان !يلداي دل ما منتطر خورشيد چشمان توست ... 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 توسط طاهره فتحیان

در رويا ديدم با خدا حرف مي زنم!

او از من پرسيد: آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

گفتم: اگر وقت داشته باشيد!

لبخندي زد و گفت:زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد.

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست كه شما را شگفت زده مي كند؟

پاسخ داد: آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند!

عجله دارند بزرگ شوند و سپس آرزو دارند دوباره به دوران كودكي باز گردند.

سلامتي خود را در راه كسب ثروت از دست مي دهند

و سپس ثروت خود را در راه كسب سلامتي دوباره صرف مي كنند.

چنان با هيجان به آينده فكر مي كنند كه از حال غافل مي شوند!

به طوري كه نه در حال زندگي مي كنند نه در آينده آنها طوري زندگي مي كنند انگار هيچ وقت نمي ميرند و جوري مي ميرند که انگار هيچگاه زنده نبودند!

هر دو براي لحظاتي سكوت كرديم.

سپس من پرسيدم : مانند يك پدر كدام درس زندگي را مايلي كه فرزندانت بياموزند؟

پاسخ داد:ياد بگيرند كه نمي توانند ديگران را مجبور كنند كه دوستشان داشته باشند

ولي مي توانند طوري رفتار كنند كه مورد عشق و علاقه ديگران باشند

ياد بگيرند خود را با ديگران مقايسه نكنند

ياد بگيرند ديگران را ببخشند

ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول ميكشد تا زخمي در قلب كسي كه دوستش داريد ايجاد كنيد

ولي سالها طول مي كشد تا آن جراحت را التيام بخشيد.

ياد بگيرند يك انسان ثروتمند كسي نيست كه دارايي زيادي دارد.

بلكه كسي هست كه كمترين نياز و خواسته را دارد.

ياد بگيرند و بدانند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند ولي برداشت آنها متفاوت است

 ***

سپس من از خدا تشكر كردم و گفتم.

آيا چيزديگري هم وجود دارد كه مايل باشي فرزندانت بدانند؟

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين كه بدانند من همه جا با آن ها هستم

براي هميشه... 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 توسط طاهره فتحیان

تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند موبايل يكي از آنها زنگ ميزند مردي گوشي را بر مي دارد و روي اسپيكر مي گذاردو شروع به صحبت مي كند. همه ساكت مي شوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند.

مرد:بله بفرماييد.

زن:سلام عزيزم منم! باشگاه هستي؟

مرد:سلام بله باشگاه هستم.

زن:من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟

مرد:آره اگه خيلي خوشت اومده بخر.

زن:مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد مي شدم  ديدم اون مرسدس بنزي رو كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم مي خواد يكي از اون ها داشته باشم.

مرد:چنده؟

زن:شصت هزار دلار.

مرد:باشه اما بااين قيمتي كه داره بايد ببيني كه همه چيزش رو به راهه

زن:آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده ،اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومدرو هم واسه فروش گذاشتن 950000دلاره!

مرد:خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش.

زن:باشه بعدا‌‌مي بينمت خيلي دوست دارم.

مرد:خداحافظ

مرد گوشي را قطع مي كند،مردهاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره مي شوند بعد مرد مي پرسد:اين گوشي مال كيه؟؟؟ 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط طاهره فتحیان

سلام عزيزان

بابا چه خبره؟ببخشيد

عجله نكنيد زنگ تفريحه                             

در ضمن من نيومدم اشك شماهارو در بيارم

برميگردم با يه دنيا شادي/خوبه حالا همتون ميدونيد چقدر سرم شلوغه 

                                                     


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط طاهره فتحیان

ساعت 12ظهر بود زنگ در به صدا در آمد، آيفون را برداشتم.

بله؟ باز كن ماماجان منم.

بفرماييد، خوش آمديد.

بچه ها،  بچه ها اگه گفتيد كي اومده؟

بچه ها: آخ جون مادر جون اومد!

و آنوقت هر كدام يه گوشه ای را گير مي آوردند و قايم مي شدند.

"کار همیشگیشون بود"

وای بچه ها زشته، بيايد جلوی در، تعارف كنيد مادر جون بيان داخل.

"اما كو گوش شنوا"

مادر ديگه به آخرين پله رسيده بود.

سلام مادر جان، خوش آمديد.

سلام مامان جان، واي از اين پله ها ديگه زانوهام جون نداره.

الهي بميرم شرمنده ام به خاطر پله ها.

مامان جون پس بچه ها کجا اند؟ رفتند بيرون!  (با حالت شوخی)

مادر: نيستند؟ پس من اين بستني هارو چه كار كنم؟ خب من اينقدر مي گردم تا يه صاحبي براي اين بستني ها پيدا كنم!

مادر وارد خانه شد، مثل همیشه شروع كرد به گشتن  اتاق ها، سالن، آشپز خانه،  پشت مبل ها ، صندلي ها،  زير ميز و تا بچه ها رو پیدا نمي كرد دست بردار نبود. (یادش به خیر) چه شور و حالي داشت، صداي خنده مادر و بچه ها فضاي خانه را پر مي كرد.

مادر بستني ها را بين بچه ها تقسيم كرد و بچه ها از سر و كله مادر بالا مي رفتند.

بچه ها بسه ديگه! مادر جون را خسته كرديد، بگذاريد كمي استراحت كنند.

مادر: چه کار داری! بگذار بچه هایم راحت باشند،  من از اين لحظات لذت ميبرم.

" به بچه ها حسوديم می شد"

گفتم: مادر اصلا انگار نه انگار كه منم بچه شما هستم مگه من بستني دوست ندارم؟

مادر با لبخند قشنگش گفت: چرا مامان جان براي شما هم گرفتم.

من كه به شوخي اين حرف را زده بودم كمي خجالت كشيدم. ولي جاي شما خالي عجب بستني بود. 

بعد گفتم بچه ها بيايد كمك كنيد غذا را بياوريم، مادر جون گرسنه هستند.

مادر عادت داشت بعد از غذا يه چرت مي خوابيد، من  هم كه از اين عادت مادر بدم نمي آمد، از فرصت استفاده مي كردم و در كنارش مي خوابيدم چه آرامشي داشت. وقتي از خواب بيدار شدم ديدم مادر نيست، اخلاقش را مي دانستم  براي همين گوشي را بر داشتم و زنگ زدم!

الو مادرجان؟ دوباره بدون خداحافظي رفتيد؟

مادرهمينطور كه بلند مي خنديد می گفت: مامان جان خيلي قشنگ خوابيده بودي دلم نيومد بيدارت كنم.

ولی حالا  6 ماه است من و بچه ها منتظريم! شاید دوباره مادر جون زنگ خانه را بزنند و دوباره شادي و شعف را به خانه مان بياورند!!

مادر كه طاقت بيدار كردن من را نداشت، چطور دلش آمد که تنهایم بگذارد و برود...

 پسرم ميگه: مامان بزرگترين آرزوي من اينكه دوباره مادر جونو ببينم؛ تا كي بايد منتظر بمونيم ؟

دختر بزرگم :مامان ما كه مادرجونو دوست داشتيم پس چرا خدا برد پيش خودش ؟

دختر كوچكم:مامان كي روز قيامت ميشه تا ما مادرجونو ببينيم ؟

جوابي براي سوالاتشون نداشتم چون خودم بي تاب تر از اونا بودم.

            عجب رسمیه رسم زمونه          قصه برگ وباد خزونه

            میرن آدما ، از اونا فقط               خاطره هاشون به جا می مونه


نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم تیر 1388 توسط طاهره فتحیان

 تاج از فرق فلك برداشتن

 

جاودان ان تاج بر سر داشتن

 

هرنفس شهدي به ساغر داشتن

 

روز در انواع نعمتها وناز

 

شب بتي چون ماه در بر داشتن

 

صبح از بام جهان چون آفتاب

 

روي گيتي را منور داشتن

 

شامگه چون ماه رويا آفرين

 

ناز بر افلاك اختر داشتن

 

چون صبا در مزرع سبز فلك

 

بال در بال كبوتر داشتن

 

حشمت وجاه سليماني يافتن

 

شوكت وفر سكندر داشتن

 

ملك هستي را مسخر داشتن

 

               بر تو ارزاني كه ما را خوش تر است

 

              لذت يك لحظه مادر داشتن

 

                                                                            فريدون مشيري             

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم تیر 1388 توسط طاهره فتحیان

فلك در ياد مي ماني 

بدان تاوان اين را از تو مي گيرم

فلك داغ دلم كردي

بدان داغت كنم يك شب

پدر رفتي به آرامی!

خدا پشت و پناهت باد

علي شير خدا

در روز محشر ميزبانت باد

 پدرجانم، عزيزم، مهربان بابا، چرا رفتي؟

 چه پيش آمدكه ناگه مهر ببريدي؟

پدر اي كاش مي ماندي

هنوز اين واژه را قلبم نمي فهمد!

دگر بابا نمي آيد...

دگر بابا نمي آيد كه دستم را به دستانش گره سازم

دگربابا نمي آید

ولي اي كاش مي آمد

ولی اي كاش يك لحظه

فقط يك لحظه، يك لحظه

به دنياي غريب و بي كسي هايم سري ميزد

              

عجب دردي دلم دارد

دلم امشب دگر در سينه مي ميرد

دلم غمگين غمگين است

دلم سنگين سنگين است

صدا را بغض ميگيرد

نفس بالا نمي آيد!

فقط اين مانده در ذهنم

فلك در ذهن مي ماني

بدان تاوان اين را از تو مي گيرم     


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم تیر 1388 توسط طاهره فتحیان

اگر روزي دشمني پيدا كردي؛ در رسيدن به هدفت موفق بودي

 

 اگرروزي تهديدت كردند؛ دربرابرت ناتوانند

 

 اگر روزي خيانت ديدي؛ قيمتت بالاست.

 

اگر روزي تركت كردند؛ با تو بودن لياقت مي خواهد.

 

پی نوشت: اسمعیل جان برادر عزیزم و دوست خوبم خانم رضاييان از شما سپاسگزارم  كه مشوق من بودید .      

 


نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط طاهره فتحیان
Blog Skin
______________ _________